شبانه های بی تو
سلام . خرداد دوباره رسید و آخرین صفحه از تقویم اردیبهشت هم رفت که رفت تو هوای تو نگاه تو صدای تو بر من و همه حوالی ام سایه گسترانیده اید به پهنای هزار وسعت ؛ تا بی نهایت !! عطر خوب گیسوانت در باد ؛ فال حافظ ها به یاد ؛ قاب عکست کنج دیوار ؛ نازنین زیبای شهر رویاء ؛ تا آسمانها دوری از من و دورم از هر آنچه با تو زیباست ! آسوده به زندگی بخند هنوز هم اول خرداد تولّدت را با سکوت جشن می گیرم ! پ ن : همین و دیگر هیچ این شبها که امتدادش به اشک می رسد و تو چون همیشه نیستی من می مانم و آینه ای مات در دستانم که گاه خیره شوم در آن و پرسمش : هان تو که ای؟ این رنگ پریشان ؛ این چشمان خیس آخر تا به کجا؟ او اگر آمدنی بود که نمی رفت ....!!! او اگر آمدنی بود این همه سال این همه فصل این همه روز این همه لحظه های خیس را در سرابی دور نمی خندیدت .....می آمد و به لبخندی شادت می کرد که نیامد !! او اگر آمدنی بود که اینگونه نبود ؛ لااقل قاصدکی می بوسید و راهی دیارت می کرد ... او اگر آمدنی بود که شب اینقدر تیره نبود ؛ لااقل مهتاب را تمنّا می کرد؛ ذرّه ای نور شرابت می داد..! او اگر آمدنی بود که باران اینقدر معصوم نبود ؛ با حضورش این خیابان این باران این شهر را شاداب می کرد ؛ زنده می کرد؛جاری می کرد!! تا نیمه شب که خواب به بیهوشی می بردم منم و این هذیانهای درهم ؛ این اوهام سردرگم می کشاندم تا درد تا زجر تا هق هق ........ و تو باز هم دوری از این شبزدهء بی در و پیکر !! پ ن : ندارد ! سلام خانه مان پشت هیچستان یادت هست؟ کلبهء سبز و قشنگ آرزوها ؛ یادت هست؟ من و تو و انبساط رویاء ؛ یادت هست؟ زیر باران با تو رفتن تا ترانه ؛ یادت هست؟ نیمکت چوبی آن خیابان بلند ؛ یادت هست؟ مست از تو بودم ساقی بزمم توبودی........یادت هست؟ تا آسمان تا ستاره تا مهتاب تا شب می رفتم ؛ بهانه ام تو بودی یادت هست؟ روزهای بیقراری در کنار پنجره یادت هست؟ که بیایی یا نیایی می شود از ره بیایی ؛ یادت هست؟ گلبرگ های گل سرخ در باد ؛ یادت هست؟ نامه های عاشقانه ؛ بی بهانه با بهانه یادت هست؟ من بی تو می میرم نرو هامان چطور ؟ یادت هست؟ و تو آن روز زرد رفتی ؛ یادت هست؟ گریه هایم زیر باران یادت هست؟ دستم به دامانت مرو من بی تو می میرم ز غم؛ فریاد من یادت هست؟ کجایی؟ با که هستی ؟ در آغوش کدامین مَرد ِنامردی؟ مَردم تویی هایی که می گفتی ؛ یادت هست؟ رفتی و من در کوچه های امتداد رسوا شدم ؛ تنها شدم ؛ دور از همه عالم شدم هیچ شدم ؛ بی خود شدم ؛ حیران شدم ؛ ؛ ویران شدم ؛ آبادی ام یادت هست؟ یادت هست؟ یادت هست؟ یادت هست؟ پ ن: یادت هست؟ بی تو مهتاب شبی باز آن کوچه ............ کوچه ء خاطره ها ؛ با تو و خیال تو تا خود ترانه ها........ یاد باد روزهای بیقراری تا غروب ؛ ملتهب تا شب؛ نم نم باران تا سحر .......... یاد باد لحظه های عاشقانه زیر باران ؛ من و تو تنهای تنها با خیابان تا خود شعر....! تا تو تا انتهای رویایی سبز درون دشت عشق ...........تا سرابی ناب !! سرابی ناز !! دست در دست تو این کوچه ها را رفته ام ...بی تو باز آمده ام.... شاد شاد در کنارت شعر باران با نگاهت عطر ناب گیسوانت؛ مست ِ تو این کوچه ها را رفته ام .... تو نبودی امّا تا ببینی به چه حالی با چه دردی بی تو تنها می شدم ...... کوچه های پر از خاطره را شبهای طولانی تنهای تنها باز آمدم ! همه جا عطر تو بود....یاد تو بود ؛ طرح لبخند تماشایی تو بر تمام دیوار ها افتاده بود ... همه جا اسم تو بود و تو باز هم نبودی.... نبودی !! و نیستی ........ حقیقت همین دوسه کلمه بیشتر نیست : تو دیگر نیستی!! و من غرق در تمام آنروزها خیره به راه مانده ام تا که از دری یا روزنه ای یا هرچه که هست نمایان شوی و به روءیا بخوانی ام که بیا........... یک روءیای خیس ِ بهاری ........ پ ن: غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر می زند !!! چقدر سخته بی تو بودن بین مردم این شهر همه زرد همه عجول ...عبوس...تکراری !! چقدر سخته بی تو بودن زیر بارون .......... وقتی نیستی بارون اصلا قشنگ نیست ..یه صدای گنگه.. یه تکرار مریض ....شبه!! چقدر سخته بی تو ترانه گفتن .. کلمه ها بازیم می دن .. .دقیقه ها مگه می رن؟ سخت بدون تو نفس کشیدن ........سخته بدون تو نفس کشیدن آخه وقتی که بودی شب اسیر نفسهامون می شد ... امروز تو که نیستی تا ببینی شب چه اسیرم می کنه !! منو تا گریه می بره ... ببخش گلم؛ ابهام گرفته شعر من......پر شده از بیهودگی... آخه نیستی که اگه بودی خاکستری از شعر من پر می کشید ؛ آبی می شد کنار تو همهء این دقیقه ها.... همهء این شب پرسه ها...شبــــــــــانه ها!! ببخش گلم دلم برات تنگ شده بود این دو سه خط بهانه بود!! پ ن : کاش بودی دستهایت به وسعت آسمان از بند می رهانیدم !! این در سکوت مویه ها یادگار عشقیست آلوده به سراب درگیری من است با من .. منی که با نگاهی عاقل اندر سفیه به من می گوید: هر چه که بود بیهوده بود!! و من ِ رسوا تکیه بر دیوار سکوت می نویسم از غم او که باید باشد و نیست از او که آمد و با آمدنش ساز بودنم را نواخت آنگونه که خود می خواست کوبید و کوبید و کوبید بر پیکره ام نیاز را .. دچارم کرد به این در خود شکستنها و رفت! خیالش را شباهنگام بر سینه می بارم باران باران جز او نمی بینم . جز او نمی خواهم ..... همه چیزم اوست حتی وقتی که رفت و به پشت سر خندید...! پ ن : کسی می پرسد : اندوه تو از چیست ؟ سبب ساز سکوت مبهمت چیست ؟ برایش صادقانه می نویسم : برای آنکه باید باشد و نیست ! فصل من این روزها سرد است حوصله ام کوچ کرده است به جایی دور ..دور ِدور خاطره ای زرد شده ای لابلای اندیشهء یخ زده ام رخ می نمایی گاه به گاه و نگریمت چه کنم؟ در حریق یاد ِ تو گرفتار ِ چه کنم چه کنم های پریشانی کوچه های محال را می روم تا نمی دانم کجا همه ام شده ای ؛ نمی روی از خیال من چرا؟ تو که پیش از اینها هم آغوش دیگری از من و تمام تمنّایم بریده بودی پس چرا خیالت همچنان می سوزاندم تا اشک؟ این روزها آینه هم با من غریبی می کند ؛ گویی نمی شناسدم ؛ حق دارد خودم هم بیگانه ام با مرد درون آینه .. چقدر شکسته است..!! هیچ نشانی از دیروز شاد من نیست ترا که گم کردم از حجم دستانم؛ آسمان همهء آبی اش را خاکستری کرد و مهتاب از سرزمین شعر من گریخت..! ترا که گم کردم از سوسوی چشمانم ؛ روبرویم تا دورها سراب شد ؛ خراب شد !! ایمان دارم که هیچ کس جز تو نمی توانست اینگونه به زمین گرفتارم کند ایمان دارم که دچار شدن به تو تراژدی تلخی بود که تنها آغاز زیبایی داشت... آنچه ماند بی تو بود و بی تو !! بگذریم تلخی جمعه نوشته ام را در برگرفته ؛ بیشتر از این بنویسم به نفرین می رسم اینجا شب بی وقفه بر تنهاییم می تازد کاش روز تو آفتابی باشد !!
پ ن : صدای گنجشکان در کارخانه می میرد! شب به خود می خواندم؛ می دانم بغص به زودی صدایم می زند و در پیچ در پیچ آرزوهای کبود گم می شوم ... می آیی از جنس رویاء می خرامی و شعرم غم آهنگ می شود: یادم ترا تا کجاها فراموش ؟ چه شد آنهمه پروازمان در آسمان التهاب ؟ گم شدیم میان این شب پرسه های بی صدا تو با فاصله رفتی و من اینجا با سکون درگیرم .........ساده بگویم : مردابم! رویرویم تا نمی دانم کجا غمگین است دیدی و پریدی؟ بیقراری های ماهی افتاده از تنگ آب را دیدی و گذشتی؟ جان دادن شوق را دیدی و شانه تکان دادی و رفتی؟ بعد از تو زمان هم رفت ؛ حرکت رفت ؛ آسمان آبی ؛ فال حافظ؛ شعر سهراب همه اش رفت !! آنچه ماند تنهاییست تنهاییست چه بگویم ؟ کدام واژه را هم آغوش شوم تا برهد این گنگ لحظه های گیج چه بگویم تا که اشک بی خیال من شود؟ از قاصدک ها هم گریزانم.......خبر تازه نمی خواهم ...... بعد از تو وسوسه ام خاکستریست! هیچ هیچ هیچ کاش باران ببارد ؛ شب آغوش گشوده است .......... پ ن: دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیدهء شب می کشم می گذرد چون همیشه که گذشت مثال عبور کودکی از کوچه های زندگی ؛ مثال پیله تا پروانه ؛ مثال باز باران با بهانه بی بهانه؛ ردپّای ابرکی غمگین در هوای خاطره......... می گذرد چون همیشه که گذشت
پ ن : http://ghame-faseleha.persianblog.ir اینجا می نویسم! صفحه تقویم من عوض شده است و من روزهایم را به بازی روزگار هم آغوش می بینم و برای گریز از هجوم آرزوهای کبود به تو روی می آورم ای همیشه در کاغذ و کاغذ : زندگی چیست؟ لحظه ای لبخند؛ زندگی شاید همان نت پایان یک ملودی غمگین.. یا نقطه ی شروع یک ملودی شاد.. زندگی شاید رویاهای دور و دست نیافتنی.. یا ساعتی غوطه ور بودن در آنچه هرگز به دست نمی آوری..!! با آنکه بدست آوردنش هم در کل قضیه فرقی ندارد.!! زندگی نگاه شادمانه و خندان کودکیست که از آینده هیچ نمیداند.. کودکی که نمی داند سردی دستانش در هیچ کجای دنیا گرم نخواهد شد. و هیچ کجا قلبش را آرام نخواهد کردمگر همان پستان مادر. زندگی شاید تپشهای قلب بی قراریست که محکوم به هوس است! زندگی شاید مرگ باور در چشمان جزیره است.. و یا گرد کفش های مسافر خسته.. و یا کوله بار پر عشق باغ پائیزی.. و یا تشنگی دخترکی که با او "بشود".!!! زندگی سرگردانی معصومانه ی "چیستی" ست که در مغزی پر آشوبی تنها رو به جنون می نهد.. زندگی اشکهای تلخ و تنهائی و دودهای سیگار .. زندگی امید به زوال رفته ی یک معتاد برای ترک.. زندگی تپشهای تنهای پرهوس در اندیشه لذتی گذرا ست.. زندگی با همه ی ابهتش مرگ را هم در بر میگرد.. زندگی جرات گناه کردن و پریدن است.. زندگی منتظر محاسبات گناه و آلودن زیبائی عشق نمیماند.. زندگی می شوید و می برد.. زندگی منتظر نمی ماند. خودش می رود.. زندگی نمی ترسد در دل هر سنگی حیات هست لابه لای چشمه های آرام و در کثافت و لجن توالت.. ز ندگی همه جا دامن می گسترد وانسان را درعظمتی چون خلقت مبهوت میکند... زندگی حتی از ترشح هوس انگیز تن مردان و زنان هوسبازهم مباحاتی ندارد. زندگی تنها پاک و پاکیزگی نیست.. زندگی زشتی ست زندگی ترس است زندگی مرگ است.. زندگی برد است باخت است . هوس است شهوت است لذت است عشق است آتش است.. زندگی بالهائی به ابهت و گستردگی عقاب و ظرافت پرکهای سنجاقک دارد... زندگی به سبزی کاسبرگهای نو شکفته ی غنچه ها و به سیاهی قیریست که آبهای اقیانوس ها را آلوده میکند.. زندگی سوراخ شدن لایه ی اوزون است!! زندگی شکم گرسنه ی کودکان آفریقائیست و لذت پایکوبی نوجوانان خوش و خندان امریکائی.. زندگی نفرت است زندگی خشم و کینه است !! زندگی محبت است.. زندگی شکست است زندگی شروع دوباره است.. زندگی ساختن و ویران کردن ست.. زندگی شاید حتی خود را دیوانه کردن است.. زندگی سوال است و بی جوابی و جواب .. زندگی تلاش کوچک نوجوانیست در یافتن وجود خدا. زندگی پرسشهای بی انتهاست.. زندگی تشنگی یک مرداب در حال خشک شدن است.. زندگی قانع کردن خود برای خود کشی نکردن است.. زندگی نا امید شدن است.. بریدن و کافر شدن است زندگی خدا را ور انداز کردن است.. زندگی شرک است.. زندگی ایمان است.زندگی جرات خود بودن است.. زندگی شاعر شدن و فیلسوف شدن و احمق شدن است. بودن است.. نبودن است دیدن و ندیدن است. عمل است. منتظر ماندن است..زندگی زندگی است زندگی همین گم شدن در تکرارهای مریض گم شدن در تو در سراب در گمنامیست!
پ ن : رها کن این من ِ فرسوده را !! می آید از راه هوایی تازه و صدا در باد می پیچد : خواب ِ ما آخر شد ؛ فصل فصل ِبیداریست و در جمجمهء سردرگم ِمن تو می آیی به زیباترین شکل ِرویاء می رقصاندت نسیم! تو که می آیی آسمان ِ تیرهء آرزوهای من آبی می شود و احساس ؛جایی میان بود و نبود هایم آواز می خواند ؛ آواز ترا می خواهم و دانم که هرگز به کام ِدل در آغوشت نگیرم!! تو زیبا می شوی در آشیانهء کبود ذهن ِآشفته ام؛ آنقدر زیبا که گم میشوم تا باران !! گفتم باران؟ نمی دانم چند شب ِ پیش که باران مرا به خاطره ها کشانیده بود و تو چون همیشه نبودی ؛ با خود عهد کردم دیگر به آن حوالی نروم تا نیایی ....آمدی با هم می رویم !! خلاصه باران را هم بوسیدم و به کناری گذاشتم تا به وقتش !! این چند روزه جای تو تا بینهایت خالیست ؛ همین و نه بیشتر !! می خواستم دست در دست تو بهار را به هفت سینمان بنشانم و بر باد آواز ِ عشق چه رویای خیسی که کبود شد! بگذریم این دوسه خط دردلی بیش نبود ؛ بگذار به حساب آخرین نفس های زمستان !
پ ن : تا مدتی BrB پنجره ای رو به سراب من و دنیایی سکوت تو و تا همیشه نگاهی سرد لحظه هایی تاریک و سیاه آدمکهایی همه از سنگ حیران تمام ِروزهای سادگی و عشق با تمام ِشکوهش به سوگ هفت سین نبودنت این است ـــــــــــــــــــــــــ سال ِ دیگری هم گذشت و خانه ام بدون تو خانهء ِغم ! دم به دم در سرم طوفان ِدرد و نیم نگاه به قاب ِعکس که نیستی تا ببینی بی تو شکستنها را ! بگذریم ٬ حال ِ من این است ٬ پُرم از ویرانی. تو که آن بالاها پُری از شادمانی ٬ خوش گذران!! لحظهء ِتحویل مبارک بادت! .. .. . پ ن : حال و هوای نوشتن و سردرد گرفتن و بیایی و نیایی را ندارم که ندارم ؛ با همین دوسه خط سال نو همه مبارک!! نه هوای نوشتنم هست نه گلایه نه شور نه هیچ هیچ تنها به سکوت تکیه میکنم و به سراب خیره می مانم تا که باز شب بیاید و ببردم تا فردای تکرار چیزی اینجا عوض نشده است، شهر همان شهر است و مجنون همان مجنون پ ن: دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره مانده تا برف زمین آب شود مانده تا بسته شود اینهمه نیلوفر وارونهء چتر ناتمام است درخت زیر برف است تماشای شنا کردن کاغذ در باد و فروغ تر چشم حشرات و طلوع سر غوک از افق درک حیات مانده تا سفره ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف تشنه زمزمه ام مانده تا مرغ سرچینهء ِهذیانی اسفند، صدا بردارد پس چه باید بکنم؟ من که در لخت ترین موسم بی چهچهء سال تشنهء زمزمه ام؟ بهتر آن است که برخیزم رنگ را بردارم روی تنهایی خود نقشهء مرغی بکشم!!
پ ن:یاد سهراب هم سبز در بینهایت ِ دور، میان ابر و گریه ،جایی میان اندوه حیران خاطراتم خیره به راه مانده ام این انتظار بیهوده کلافه ام می کند ؛ تو آمدنی نیستی !!! تو رفته ای در امتداد ِزندگی فردا را می شماری و من اینجا در چه کنم چه کنم های دیروز جا مانده ام !! تو رفته ای و من بیهوده در سرابی خاکستری رنگ چشمانت را می بارم و روزگار می گذرانم تو رفته ای و هی بگذریم (کاش خوش باشی )!! سلام کنار قاب عکس تو ، من وُ سکوت وُ خانه باز به هم رسیده ایم ... من و سکوت و خانه؛ هر سه با هم یک درد مشترک داریم و آن هم اینکه تو نیستی کنار این دقیقه ها !! دقیقه هایی که کِش می آیند با پوزخندی زشت و لبریزند از دلهره های مریض به جنون رسیده! نمی دانم چگونه باید با چه وصف و کلامی نبودنت را واژه کنم تا درد را از ژرفنای شبانه ام به تصویر کشم تا ببینی او که به هفت دولت ِ شهر، آزاد بود چگونه به خاک دوریت نشسته است! نمی دانم چگونه با چه وصف و کلامی فریاد را روانه کنم به بلندای آسمان که ببار باران این شهر بی او ویرانه ای بیش نیست! ببــار باران ،ببـــــــار ! دلم برای خودم تنگ شده است ، برای بادبادک بازی کودکی ام،برای ترانه هایم در باد.. دلم برای گم شدن بهانه هایم در کوچه های خاطره بیتابی می کند زیبا ، می بینی؟ دلم برای فال حافظ گفتنت کنار حوض ماهی بیقراری می کند، دلم تنگ است برای همهء آرزوهایی که آرزو ماندند تا همیشه .... اسفند به نیمه رسید و زمستان با همهء بود و نبودش، با آنهمه غروب دلگیرش جایی دورتر تکرار می شود ... بهار انگشت به لب می گزد ، به زودی او هم اینجا تکرار می شود!! تو نیستی و من باز هم در محال دست و پا خواهم زد، باز هم اشک خواهم ریخت باز هم دیوانه خواهم شد، باز هم سَرم درد می گیرد، باز هم تکرار خواهم شد! کنار قاب عکس تو ، من ُو سکوت ُو خانه ،باز به هم رسیده ایم !! پ ن : حال همهء ما خوب است؛ اما تو باور نکن کجایی؟ کجای این شب سیاه ایستاده در امتداد؛ گیسو سپرده ای به باد؟ کجای این آوار ِپس از حادثه ایستاده بر تلّ خاطرات نظاره ام می کنی تا ببینی از مغرور ِدیروز ِشهر چه می ماند بر جا؟ جای پایت در مسیر انتظار تا نمی دانم کجا می کشاندم تا ابهام ، تا ترانهء اندوه !! کجایی؟ کجای این شب سیاه به اشکم نشاندی و رفتی بی نگاه به خاکستری که باقی ماند از سوز عشق؟ چه باید می بود که نبود؟ بی تو من این کوچه ها رابسیاری از شبها گریسته ام و بر جای جایش خاطره نوشته ام، خاطراتی بارانی از تمام روزهایی که بی تو گذشت و می گذرد !! روزهایی سرد و زرد و درد و درد........ روزهای غوغای دلهره روزهایی لبریز از دقیقه هایی عبوس که با پوزخند درجا می زنند!! و تا نیایی همین است؛ تکراری زرد از لحظه های سرد نبودنت ... پ ن: سهم من از تو همین بس که به یاد تو ببارم ! خواب خدا چه سنگین شده است این روزها از کدام پنجره می نگری ام ؟ حضورت همه جا هست و نیست.. نزدیک تر از نزدیک و دورتر از دور چه هستی تو؟ که هستی تو؟ که من اینگونه در اندوه تو حیرانم؟ چه کرده ای با من؛ نیمه شبها بیقرارم...بیقرارم... بیقرارم غمت بهانه می شود می بردم تا اشک تا هق هق تا جنون ِبی محابا نوشتن باریدن باریدن و باریدن سر به زانوی خیال،هاله ای زیبا!!! در فوران مریض رویاهای پژمرده ،آه های کشیده تا نمی دانم کجای حسرت ؛ ترا می جویم و یاءس پیروزمندانه به خود می خواندم !! چه کرده ای با من ؟!! در غبار فاصله گم شده ای و گاه و بیگاه نسیمی لبریز از عطر تنت در مسیر امتداد، مرا روانه می کند!! تا به کجا دوان دوان به شوق تو سراب ها را پرسه زنم؟ تا به کجا انگشت نما؟ بیرون بیا از کالبد خاکستری ِفاصله تا اوج پروازم ده !! این قامت شکسته را توان بده ،تکان بده !! امروز محتاج توءام فردا را نمی خواهم !! نمی خواهم.. نمی خواهم ! پ ن : ندارد!!!! یااَبَالحَسَنِ یا عَلِیَّ بنَ موُسَی الرِضا یَابنَ رَسوُلِ اللّهِ یا حُجَّةَ اللّهِ عَلی خَلقِهِ یا سَیِدَناوَ مَولانا اِنا تَوَجَّهنا وَستَشفَعنا وَ تَوَسَّلنا بِکَ اِلیَ اللّهِ وَ قَدَّمناکَ بَینَ یَدَی حاجاتِنا یا وَجیهاً عِندَاللّهِ اِشفَع لَنا عِندَاللّه
پ ن : در شبان غم تنهایی خویش ، عابد چشم سخنگوی توءام در اندیشه ام جاودانه ای ، نمی دانم چرا؟ در خاطرم نقش بسته ای ، نمی دانم چرا؟ بغض شعرم می شوی ، نمی دانم چرا؟ بهانه می شوی برای غرق در ای کاش ها ، نمی دانم چرا؟ من دچارت بوده ام از ابتدا ، امّا نمی دانم چرا ؟ دوستت دارم احمقانه، امّا نمی دانم چرا ؟ هر چه بیشتر در هوای انتظارت گم می شوم؛ تو دورتری از نبض خیس ِلحظه هایم ! هرچه مجنون می شوم بیهوده است، تو پر از فاصله ای با اینهمه باز هم قاصدک ِخیال من تویی ،امّا نمی دانم چرا ؟؟؟ پ ن: من پُرم از بیهودگیها تا نیایی ، چرا نمی آیی؟!! دراز کشیده ام توی رختخواب روبرویم آن سوی پنجره سه پرنده روی سیم تلگراف نشسته اند اولی.... پر! می رود برای خودش بعدش دومی هم ... پر! فقط می ماند یکی یک پرنده ی تنها روی سیم تلگراف او هم باید برود زندگی ادامه دارد او هم می رود برای خودش حالا فقط من مانده ام وهمین ماشین تحریر کهنه، همین سنگ قبر قدیمی شب تاریک است. روز هم تاریک است سایه ها سنگین. زندگی ساکت. و من خاموش! کار شب و روز من همین است: تماشای بی دلیل پرندگان ، گفتم برایت چیزی بنویسم گفتم بد نیست تو هم بدانی! پ ن :چارلز بوکوفسکی هجوم مبهم خاطره های زرد در شبی بارانی به کوچهء شعرم می کشاند و می برد و می برد .... در چه کنم چه کنم های سکوت ، بغض، فریاد می شود و کمی بعد همصدای باران جای خالیت را می بارم . سر به زانوی خیال ترا در هاله ای از مه آن دورها می بینم که می خرامی و می خوانی ام که بیا.... و آنقدر زیبا شده ای در مه که جز تو و به تو رسیدن هیچ چیز دیدنی نیست ...!! دست می گشایم به سراب تا در آغوش گیرم این وهم ِتماشایی را که می خواندم و می گریزد سرد ِ سرد !! به راستی تو که بودی که بعداز سالها رفتنت اینگونه درگیر به خواستنت ، دقیقه ها را گم می شوم؟!! تو که بودی براستی با آنکه می دانم دوری ازمن وحوالی پریشانم، اینگونه باخیال ِنازت همخانهء اندوهم؟؟!!!! کاش یکبار فقط یکبار با تقدیر تنها شوم .....!!! می کشانمش با زجر به تمام دقیقه های نبودنت !! به بغض های پشت ِپنجره به امتداد خیابان بلند تنهایی به وانفسای شب ِ بــارانی تا بگویمش که چه کرد با من و همهء شادابی ام کنار تو .... تا بگویمش که چه کرد با نطفه های مسلول آرزوهایم کنار ِتو !!! زندگی همین است راست می گفت او که می گفت : (دل بستن ،به مانند پرتاب سنگیست در دریای بیکران و دل کندن ،جستجوی همان سنگ در بیکران ِ دریـــــا !!) پ ن : حال همهء ما خوب است، امّا تو باور نکن! از آغاز تا کنون این چرخه چرخید و می چرخد به حال خود غافل از آه های آلوده به حسرت! شوق خواستن کسی که نبود امّا آه اگر می بود !!! نیمهء گمشدهء لحظهء مسدود ، همین رویاء بود ... که در این دقیقه های زرد و سرد ، گیج و لجوج ، خشک و عبوس، جای تو خالیست خالیست ، خالیست !! که اگر می بودی شاه عشق می شدم و قصر امیدم کلبهء من و تو بود...!! که اگر می بودی من ِ من بر می گشت ...باران شعر می گفت ( اینگونه مات نبود!!) و در این رویاء گم ، لحظه ها طی می شد ، عمر بر باد می رفت ، قاصدک می پژمُرد!! از آغاز همین بوده ، همیشه با یکی بود و نبود گذشته است ، او که بود و او که نبود و کاش می بود!!! پ ن : یـــــا صــــــاحب انتــــــظار ، من این تن را نمی خواهم !! اعتقاد به اینکه کسی در بینهایت ایستاده در بادهای بارور ، به دعایم می کشاند دست به دامان آسمان ِ پرستاره ای که هیچکدامش به نام من نیست می شوم چشم می گردانم شاید از افق ِنگاهم، دستی به وسعت ِالتیام فرا خواندم که بیا راه از اینجاست و بیراهه ها محو شوند !! باید کسی را بهانه کنم انگار تا آسمان به رحم بیاید و ببارد ...ببارد و ببارد کسی را باید بهانه کنم تا بغض آسمان خش بردارد .... آسمانی ِمن!! ترا بهانه می کنم ، تو که تقدّس آمدنت ،انتظار را پدید آورد ، تو که نمی شود به تصویرت کشید ، فقط از بلندای کوچه های آرزو می شود خیالت را آه کشید...!! سلام اندوه وسعتش تا نمی دانم کجا گسترده است ، رنگ ِشب پریده است اینجا زمستان است ، سرزمین ِباور های خشکیده ،(های و هوی اوهام ) پیچ در پیچ ِ زمزمه های سرد .... اشک های یخ زده در کوچه های خاطره، هر کدامش یادگاریست ( سوغات ِعشق) در حضوری که هستی و همان قدر هم نیستی گم میشوم در دلهره ... چه می دانم ؟؟!! شاید باید اینگونه رقم می خورد بازی یکطرفهء تقدیر که تو تا همیشه خواستنی و محال و من تا ابد غوطه ور در آوار ویرانی ِ لحظه ای که نگاه زیبایت دلم را از تنم کند و با خود برد تا اوج ِحیرانی !! (تا آینده ای مسدود !!!) شاید باید اینگونه ورق می خورد قانون نانوشته ء عشق که : یکی بود ، یکی هیچوقت نبود !! شاید باید تا همیشه من و باشم و ردّپایی در افق که می خواندم و می رود و می رود! آری ، اینجا زمستان است ... با سکوتی تلخ تمام خاطرات روزهای ِآبی با تو بودن در سرم معلّق است ... و تو در نمی دانم کجای قاب عکس ِ خالی اتاق تاریکم ، شاپرکی زیبا ...!! ندیده امت ، نخواهم دیدت ، امّا گویی هزار بار از هر آشنا آشناتری با گنگی دقیقه های تبدارم همه شب خیسی چشمانم را به این شوق به خواب می سپارم که شاید در کوچه های محال به لبخندی از مهر دست بگشایی که تمام شد ، اینجا پایان است !! و من دست در دستانت خیره در چشمانت :ای خدا چه خوشبختم !!! و باز فردا که ساعت گیج ِ زوار دررفتهء سراسر تکراری تاقچه ام به وینگ وینگ می رود به خود می آیم و خنده ای تلخ که : پسرک چه خوش خیالی تو .... او کجا و تو کجا ؟ ..... پ ن : ندارد .. من در سرزمینی زندگی می کنم که در آن دویدن سهم کسانی است که نمی رسند و رسیدن، حق کسانی که نمی دوند!!!!! پ ن : دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره ..... لابلای مویرگ های به هم پیچیده٬ رویاء ٬همچنان موریانه ای خس خس میکند و پیش می آید این بار دیوانه ام میکند.. میگویی نه؟ تماشا کن: سفر قصّهء تازه ای نیست ٬ کهنه شعریست جا مانده از فصلهای زرد از بطن اینکه باید رفت٬ از انسداد ِ جاری ِرابطه٬ از نمیدانم چه های بی نقطه! شب است٬ خیلی شب است و عشق زانو زده به خاک افتاده است٬ تنها مانده است٬ این جنون ِبی قانون حیران مانده است! درون ِاین آینه های کدر می پژمرد او که در اندیشهء دیدار٬ همخانهء رویاهاست! فصلها میروند! بهار زمستان را پس میزند و خود باز گوشه نشین ِفصلی نو شعر ِ وداع میخواند! چیست افسانهء این بود و نبود ها٬رفت و آمد ها؟ سین ِ سلام اگر خبر از زجر وداع میداشت اینگونه شاداب بود؟ من مخاطب ندارم٬ به خود باز گشته ام٬ عریان ِ دقیقه هایی که رفتند و در آنها گم شده ماندم! (او) در های و هوی فاصله از من و خواستن ِمن پیشی گرفت (او) سراسر شعر ِرفتن شد٬ چشمهایم باز شده است٬ کور رنگی ندارم او رفته است ... (او) رفته است تا در مسیری دیگر جایی دیگر زمانی دیگر ٬ گم کرده آشیانی را رویای آشیانه دهد (او) رفته است تا در غروبی بارانی کودکی را بخنداند با گلی که من به چشمانش هدیه کردم !! او رفته است !!! حقیقت یعنی این .. حقیقت یعنی تنهایی مگر شاخ و برگ دارد؟! همین است دیگر : از این لحظه تا هر لحظه ای که زنده ام (اویی) وجود ندارد! دیگر پلک که به هم میزنم چشمانش را نخواهم دید ! دیگر نامش را تکرار نخواهم کرد تا خوابش را ببینم! دیگر در آسمانها در پیچ در پیچ ِ دبّ اصغر و اکبر و چه و چه تصویرش را نخواهم جست دیگر باران که می بارد با خود چتر هم خواهم برد٬ گور پدر زیر باران بی چتر باید رفت! دیگر نخواهم گریست٬ باورت میشود؟ چرا ندارد که! او رفته است.... از آسمان ِ من و شهرم دور شده است! او که نیست٬ او که به اندازهء نمیدانم چند سال ِنوری دور است٬ پس به صندلی لم میدهم و سیگارم را میگیرانم و هوا را هورت میکشم و میگویم : هی فلانی جای تو اصلا خالی نیست ! پ ن : ناراحت نشو عزیزم ، مثل همیشه بخند و برو تو که از نمی دانم چراهای دلم آگاهی تو که از بهانه های گریه ام آگاهی تو که خود منی، از من ِ من آگاهی بگذر از این قامت ِپریده رنگ ِدربدر بگذر از این اسکلت تو خالی تو که رفتی( در گنگ ترین لحظه های احتیاج) ، قافیه از سرزمین شعر من پر کشید و من ماندم و کلماتی رنگ پریده همه از جنس باران ، خیس ِ خیس!! تو که رفتی آسمان دل من ابری شد و سونامی جدایی شادیم را ویران کرد !! همخانه ام اندوه شد ، شب شد، اشک شد، باران شد !! چیزی از من نماند ، آنچه ماند همین است: منرسکی پوشالی !!! عابران با لبخندی مضحک کنایه ام می زنند : این همه سال هنوز حیرانی ؟؟ و من چه دارم که بگویم؟ (هیچ کس از چشمان من ترا ندیده است ) بگذر از من ، راه تو به زندگیست ، راه من همین ویرانه هاست ....!! پ ن: خسته تر از فریاد....... من ِ خوش خیال ِ ساده تورو عاشق می دونستم که نبودی که نیستی که نخواهی بود یاد آنروز ها بخیر کلبه ای پر از شادی کنار جاری ِزندگی تو و حضورت تا نمی دانم کجای لحظه ها سبز من و عالمی رویایی در حریم چشمانت عابران با حسرت : عاشقان خوش باشید یاد آنروزها به خیر با تو من پیدا شدم از هزار توی گمنامی ، شکل گرفتم کنار خواستنت، من شدم !! بُت لحظه هایم شده بودی ، آرزویم شده بودی (چه آرام بودم آن روزها) یادش بخیر اینک اینجا شب سیطره ای دارد تا گنگ شدن من وسیع ، پر از سایه های کشیدهء ترسان اینک اینجا از کلبهء دیروز ِ من و تو تنها خاطره ای مانده است آنهم همه اش بارانی!! همه جای این ویرانه یادگار چشمان مست توست که می گفت: بی تو هرگز نتوانم نتوانم!!! اینک اینجا من و تنهایی به هم بند شده ایم ، حسرت ِ بی تو می کشاندمان تا اشک تا هق هق! و تو نیستی و جایی آن دورها زندگی را می نوشی گرم ِ گرم زمستان ِسرد ِ سرزمین من ،یادگار عشق توست ، بخند! پ ن: وقتی که هق هق عشق ضجّهء احتیاجه ؛ سر جنون سلامت که بهترین علاجه شب که می شود خیالم پر می کشد تا تو !! خانه زندان می شود ، پر می شود از خاکستری های محال، از افسوس به دمی که گذشت و ما خواب بودیم لبریز می شود تمام لحظه های سربی رنگ جای خالیت بر سرم آوار می شود ، گم می شوم در میان ِای کاش ها شب که می شود خیالم پر می کشد تا تو سلام دقیقه های رنگ پریده رهایم نمی کنند ، با شب آویخته شده ام به حصاری زرد گم کرده ام بهانه های امیدواری را ...... شب سرفه های بی صدا ،آهنگ ِلحظه هایم شده است فصل دل من این روزها زمستانیست .... شب که می شود خیالت پاورچین پاورچین می خرامد و مجسّم می شوی آنچنان زیبا که به اشک می روم و به هق هق می رسم و می بارم و می بارم .... شب که می شود می آیی با حریر آبی ِ آرزو و دلم را می کوبی که هان !!! (مهمان نمی خواهی ؟؟!) و غرق می شوم در خواستنت و محو می شوم در اندوهی سرد !! به خیالت دچارم بسان ماهی قرمز شکسته تُنگ ِکودکی به آب !! به خیالت دچارم بسان نیازم به مُسکِّن های تکراری ِ دکترم (با همان ژست ِ همیشگی اش: پسرم دیگر چه اتفاقی باید بیفتد تا باور کنی که رفته است؟) به خیالت دچارم ، هیچ کاری نمی شود کرد !! همچنان کنار قاب عکس خالیت سر به زانو می گیرم و با خیالت دلخوشم روزها می گذرد .... می گذرد !! پ ن : انتظار خبری نیست مرا ؛ قاصدک گمراهی! ترا کاش میشد تصویر کرد درون خانهء دل تمجید کرد ترا کاش می شد پرستید، تماشا کرد و رقصید نه ، نه ، نه ترا کاش می شد رها شد !!! تمام زندگی در تو فنا شد نور از سرزمین چشم ِمن رفت سراب ِتو لحظه ها را نور شد .... کنار سادگی ،بی تو و دلدادگی، هر چه بود نابود شد آنچه ماند تنهاییست ....تنهاییست !! ترا کاش می شد رها شد !! ترا کاش می شد رها شد !! از پس ابرهای تیره در افق برون آ به آسمان ِ من بتاب به لحظه های زرد و سراسر دلهره عطری بده رنگی بده ، رهایم کن از این تکرار ِ سردرگم... خوانده امت و می خوانمت تا پای جان بر من ببار آرام ِجان ، مولای پنهان در غبار شهر غمین ِدل من به انتظار نشسته است ! پ ن: اللّهم عجّل لولیک الفرج شب سرد بی تو ، شب و باران، شب و اشک و خیال تو در سراب مرا تا سرزمین اندوه روانه می کند !!! تو آن دورها جایی میان باید ها و نبایدها ، بود و نبود ها، در میان هاله های محال، پنهانی و من هراسانم از دقیقه های ملال آور ِتا تو !! در میان کوچه های فاصله ترا می جویم که رفتی و نیندیشیدی شب ِبی تو می کشدم تا درد، می بردم تا مرگ ! سهم من از عاشقانه های دیروز ، لحظه های خاکستری ِبدون توست این روزها این روزهای سراسر زرد و تکراری همهمه های گیج این و آن می سوزاندم که چه بر سر مجنون شهر آمده اینگونه مبهوت! تو که نیستی... تو جایی آن دورها در آغوش کسی دیگر به من و تمام سادگی دیروزهایم می خندی!! نه ؟ گاهی که از سر کنجکاوی به این حوالی سرک می کشی آهسته گام بردار جای جای این کلبهء ویرانه، اشک من خشکیده است! پ ن : هم آغوشش که می شوی هم آغوشیمان یادت هست؟!!! من و این خونهء خالی من و این سکوت ِزرد من و این تنهایی فدای خوشبختی ِ تو ....!! دستهای آسمانی ات باید تا کناری بزند این ابرهای تیره را از سرزمین ِدل من ! بارانی ام ، بغض تا خفگی می بردم ، تا کنج دیوار ِسکوت ،تا هق هق ... دستهای آسمانی ات باید تا که پنجره ای بگشاید تا نور ، از این تاریکی ها کلافه ام... چه کرده ای با من که اینگونه مجنون وار سر به زانو می کوبم که چرا نیستی؟؟ چرا اینچنین مات به خود وا مانده ام در هیاهوی گنگ آدمکهای عبوس تکراری ؟ توکه بودی سایه ها اینقدر کاغذی نبودند ، گم بودند در میان عاشقانه های من و تو !! دستهای آسمانی ات باید تا که برهاندم از این هذیان های مریض، از این شب سرفه های بی صدا !! پ ن : ندارد تجربه سنگدل ترین استاد است ؛ بعد از امتحان درس می دهد!! بعد از اینکه می سوزاندت در سرابی گنگ ؛ می بردت تا درد تا آرزوی مرگ تا اشک تا هق هق تا شب !! بعد از اینکه می خندی به تمام سادگیت ؛ می بردت تا بهت که چرا؟؟؟؟ به باور ِحسرت می رساندت ؛ تا افق هم می روی امّا مبهوت می بینی در افق هم چیزی نیست .... تجربه سنگدل ترین استاد است !!! پ ن : حال همهء ِ ما خوب است ، اما تو باور نکن تب کرده است انگار دقیقه ها........ چیزی مانند جنون؛ مانند پریشانی ؛ مانند عصیان ِگنگ ِالتهاب در دقیقه ها لانه کرده است! سر به بیابان نهم و بگریزم از این کند ذهنیهای کودکانهءِ اینان که می پندارند بسیار میفهمند و من دانسته ام که هزار بار از چهار پای کدخدای ده پایین ؛ پایین ترند ! نه سلامی به صداقت دارند و نه اصلا که می شناسند پر پروانه وقت طواف سوزناک شمع چه ها کشید! امروز که ساعت بر هفت ؛ ۸ بار نواخت فهمیدم که دیوانه منم! امروز که ایستگاه مترو تهی از مسافر بود و قطار سوت بی کسی میکشید ؛ دانستم که جنونم را میخندد زمانه بی لبخند! دیروز همه چیز بود! ایستگاه پر از مسافر بود........ساعت برای هفت فقط هفت بار میکوبید! باغچه می خندید ..من می خندیدم؛ زیبا هم می خندید! امروز هیچ چیز نیست ؛ همه که هیچ! من هم دیگر نمی فهمم (چه مضحک دیوانه ام) از چیست که خود را پوشانده ایم در لباسهای پر وصله از کنایه ها که سرد شدیم و باختیم و دانستیم که پایان؛ علامت سوالی بیش نیست!!! از چیست که چیزی نیست؟ بگذار بمیرمت زیبا.... بگذار جانت دهم که رها شوم از تبلور سک سکه های مسموم-گنگ آلودهء تب کرده زمان! بگذار بمیرمت که مگر من زنده ام آیا بدین سان رسوا و گیسو به باد آویخته بی لبخند؟! هذیان نیست از شب مویه کردن در سلامی بی پاسخ از تو که گویی هزار بار دور از دسترسی شاپرکم! نشانی دارم از تیشه ای که کوه را میکاوید برای یافتن جای پای عشقی که گریخته بود به دل سنگ پاره های کوه بیستون! کدامتان فرهادی از جنس خاکید بر گذر این شب آویخته ها که ترجمانش جنونی بیش نیست؟ نشانی دارم از مجنونی کاسه بدست که آش را دوست نداشت جز به عشق شکستن کاسه اش به لیلی ِ دل سنگ! نه؟ امان از تردید نفس کشیدن در سیطرهء بی حساب و کتاب این هفت رنگ گردون که کاش ثابت میماند و بود و میدیدمش که پایان یافته است!
پ ن : ویرایش از غم فاصله ها من در این افسوس های تکراری مجنون شده ام بیچاره مجنون در میان بود و ماند و پر کشید؛ حیران شده ام بیچاره حیران خانه ای که نه کلبه ای ویرانه همه جایش خاطرات ِ آسمان ِآبی من و او وَ عالمی شادی ، در شبی رویایی اینک من و تنهایی ؛ بی او ؛عالمی رسوایی!!!!! اینک من ِبی او با سکوتی زرد؛ قافیه می ریسم در زمستانی سرد سرد ِسرد ِسرد !! پ ن : ندارد!! رویاء هیچ چیز نیست جز خیالی سبز در پس زمینهء خاکستری نبودنت نمی خواهمش این را هم ببر!!! ببر و آسوده ام کن از این در خود شکستنهای بی پایان رهایم کن از آرزوهای کبود که ای کاش اینجا بود !! که چه ؟ تو که رفته ای در آغوش کسی دیگر و لبریزی از زندگی !! نه ؟ پس چرا این خیال زرد تا پریشانی ببردم ؟ روزگار پیش از اینها از سرزمین من ؛ امید را برده بود تو هم این خیال های درهم و برهم را به غنیمت بردار ...!! پ ن : ازwww.persianstat.com بدم میآد من و این خیال نیمه مردهء سربی رنگ باز بهم رسیده ایم در امتداد شب شبِ سرد بی تو !!! در خیالم قد می کشی تا شعر تا رویاء تا تو تا تمام آنچه با تو باید می بود و نیست ! تا حسرت ! رفتی در کوچه های محال پنهان شدی و من در میان این همه حباب توخالی هنوز حیران اولین نگاه تو کوچه ها را می گردم کاش کسی از تو خبر می آوردو می گفت در کجای فاصله به سادگیهایم می خندی؟ سر به گریبان که ای؟ بی تو هرگز هایت یادت هست؟ خیال را پس می زنم گور پدر ِرویاء حقیقت این است : تو رفته ای همین...!! پ ن: سایه ای از سر دیوار گذشت ؛ غمی افزود مرا بر غمها دنگ دنگ دنگ ساعت همیشه تکراری لحظه های حیرانی امتداد ویرانی واژه های بارانی ؛عالمی پریشانی!! مات به خاکستری های عبوس ؛غرق در آرزو های کبود : ای کاش او اینجا بود ...! هرگز ندانستم ازکجا و چرا آمد ولی آمد و با خود برد هر چه بهانه برای شادی بود .. ترانه های آبیم آتش گرفت بر باد رفت آنچه ماند همین خاکستری هاست ... پ ن : با احترام به نظراتی که منظور می شود خواهشمندم معافم کنید از غزه نوشتن ... سخت نیست کنار گرمای بخاری سیگاری آتش زدن و لم دادن و عریضه نوشتن که های جنایت های جنایت کودکان را می کشند ؛ خانه ها را ویران می کنند ؛ این همه اعتراض و خشم به اصطلاح جهانی تازمانی که در مرزها معلق بمانند همین است که هست ؛ همچنان کودکان کشته می شوند ؛ خانه ها ویران می شود ؛ و های جنایت های جنایت رخ می دهد .. تازگیهامی فهمم که چرا روزی کسی می گفت ما ایرانی هابهترین شعار هارامی دهیم ...!! شب پریشان به خانه ام می کوبد و هراسان می کند دقیقه های خفته را التهاب شکل می گیرد من ِدرمانده به جستجوی بهانه های باران زانو بغل گرفته نگاهت می کنم کجای قاب عکس گم شده ای ؟؟ می کشانی مرا با خود تا کورترین زوایای دنیای بعد از تو تا همین لحظهء مسدود تا اشک تا هق هق تا خواب تا تکرار و نمی آیی ... انگار رفته ای برای همیشه تو که خیال رفتن داشتی کاش نمی آمدی از آغاز ... این خانه سیاه بود سیاه ترش هم دیدم با عشق !! پ ن : ندارد !! در شبی که سنگین است از هجوم درد در میان امتداد گنگ سکوتی سرد لابلای پیچ در پیچ خاطرات پشت این پنجرهء خاکستری به تو می اندیشم تو که از نمی دانم کجاهای دلم آگاهی تو که از فاجعهء نبودنت آگاهی به تو می اندیشم که محالی تو که در اوج سراب شکل یک رویایی به تو می اندیشم که جدایی از من و شب پرسه های بی هدف لابلای واژه ها تو که رفتی تو که بریدی و رهیدی تا کسی دیگر جایی دیگر ... پ ن : غمم از وحشت پوسیدن نیست؛غم از زیستن بی تو در این لحظهء پردلهره است! حزن غریبی به شعر می بردم بی وزن می شوم همصدای باران می نویسم آنچه در غبار مرا به خود می کشاند حلقه ای پر از شهوت کشتن گرداگرد خیمه های مضطرب های و هوی العطش ها پیچ و تاب های غرور و فرات پشت فاصله ای نزدیک است همه اش شمشیر آغوش گشوده که : کاش جاری شوم تا میان خیمه ها؛ تا لبان تشنهء ٣ساله فرشته ای دردانهء خورشید !! تا گهوارهء نور؛ گلوگاه عشق کاش بیاید مردی با دستهای علی به آغوش گیرمش سیرابش کنم مشکهایش را لبریز شوم پر بگیریم تا چشمان بانوی صبر تا خورشید؛ تا اوج تا نگاه مظلوم قافله سالار به دورها : هل من ناصر ینصرنی ؟ اشک می سوزاند چشمانم را و شعر همچنان می بردم با خود هنوز : بیا؛ این حوالی به همین زودی خورشید قربانی می شود؛ با من بیا و ببین مشک های دریده را ؛ دستهای بریده را با من بیا و بر سر نیزه ها خورشید را تماشا کن اسارت را ببین ؛ پاهای دربند را ببین ؛ خار بیابان را ببین ؛ هی تازیانه را ببین !! با من بیا این سوگواره پابرجاست تا ابدیت ! پ ن : قابل که نیستم می دانم ولی اشک قلمم فدای مردانگی ابوالفضل (ع) احساس من پرنده ایست این روزها پرواز کرده تا دشتی آن دورها بر فراز شقایق ها در باد معلق در میان دقیقه هایی کند بین به هم ریختگی سکوت مقدس قافلهء عشق !! اشک می ریزد احساسم این روزها در قالب پرندهء کوچک خیالم در های و هوی کربلا سرزمین به صلیب کشیده شدن عاطفه سرزمین سجده بر خاک سرزمین خورشید بر دار جایی همین نزدیکی آب خود را نفرین می کند... پرنده ام پر کشیده است در میان خیمه هایی همه نگاه ها به آسمان ...:: آسمان می شود که بباری ؟ تشنه ایم ...ببار ؛ سیل شو؛ بر کن از بن این هرزه های پست را ؛آب به حرمت زمین بسته اند ..... آسمان از آن بالا بگو چه می بینی ؟؟ مرد مهربان ابرو کمان مشک بر دوش را می بینی از آن بالا ؟ دستانش بزودی پر می کشند تا پیش تو ... (آسمان ببار جان ِ شعر ) ... .. . من و این چند خط کج و معوج باز به هم رسیده ایم من و این دقیقه های کشدار باز به حرف آمده ایم من و تنهایی باز به جان هم افتاده ایم این سکوت لحظه ها می کُشدم آخر؛ می بردم آخر تا نمی دانم چراهای سراسر زرد ....می بردم تا اشک از رفتنت چه بگویم ؟؟!! دگر از حوصلهء غم هم گذشته همه چیز خاکستریست ! منم و در خود شکستنهای پی در پی میان آدمکهای عبوس ِتکراری منم و این هذیان های مریض منم و تنهایی!!



(من مخاطب ندارم )

| Design By : Night Skin |